"روز عرفه و عيد اضحي وميلادامام هادی مباركباد"
چند روز قبل وقتي باخبر شدم كه مراسم چهلم مادر پرهيزگار و با فضيلت دوست قديمي و عزيزم دكتر احمد جلالي در شب عرفه برگزار مي شود، به دلم افتاد كه با جابجايي برنامه هايم در آن شركت كنم، كه هم وظيفه اي اخلاقي بود و هم يك نياز روحي و معنوي. بليط قطار نبود با اتوبوس سيرو سفر و در واقع با "پاي دل" (و گفت سفر پنج است: اول به پاي، دوم به دل، سوم به همت، چهارم به ديدار ، پنجم در فناي نفس)در صبح فرداي آن روز به قصد زيارت ديار عشق، عرفان و شور الهي(شاهرود) حركت كردم.
شش ساعت سفر با اتوبوس فرصت مغتنمي براي تنظيم يك سخنراني علمي با عنوان"خطر اپيدمي ايدز در منطقه" و مطالعه مطالبي در زمينه رابطه دين وسياست و نقش مردم، تحجر و خشونت ورزي و بحران هسته اي بود. باالاخره حدود سه بعد از ظهر به شاهرود رسيديم.
پس از نماز و صرف نهار (جاي همگي خالي:آبگوشتی لذيذ!)، يكي دوساعت بادوستان ستاد انتخاباتي شاهرود كه بطور تصادفي و با شناسايي من توسط مسئولان شركت سير و سفردر پايانه بيهقي در جريان سفر قرار گرفته بودند جلسه داشتيم. بحث و گفتگويي جدي و دوستانه درباره تحليل انتخابات و شرايط حاد كشور، كه خوشبختانه ديدگاهها هم واقع بينانه بود و هم اميدوارانه!
مراسم چهلم پس از مغرب در تكيه (حسينيه) قديمی شهر كه سابقه اي 400 ساله دارد در فضايي بسيار روح بخش و با سخنراني و ذكر مصيبت و شام برگزار گرديد و بازهم به درخواست دوستان جوانم ساعتي بحث و گفتگوي صميمانه و با اظهار محبت دانشجويان و مردم متدين و با فرهنگ شاهرود داشتيم.
صبح روز عرفه و همراه بارش زيباي برف به سوي بسطام و خرقان به راه افتاديم. قومس(كومس) كه بخشي ازآن استان سمنان فعلي است، از قطب هاي تاريخي و فرهنگي ايران وزادگاه عارفان، مشايخ و حكيمان بزرگ الهي مانند شيخ ابوالحسن خرقاني، بايزيد بسطامي و شيخ علاءالدوله سمناني است. تاريخ عرفان و تصوف ايراني قدمتي سه هزار ساله دارد كه كتاب گرانقدر حكمت الاشراق سهرودي بهترين سند تاريخي وعلمي در اين زمينه است.
گفتم در فضاي سياست زده و آفت ديده كنوني شايد بهترباشد كه از چهره انساني دين مدد جويم وبه اعتبار آن باز به دغدغه هاي هميشگي ام درباب مسايل امروز برگردم. پس اگر موافق باشيد ابتدا چند جمله اي درباره مرتبه والاي آزاد انديشي، بشردوستي، عشق وعرفان شيخ ابوالحسن خرقاني از زبان بزرگان عرفان و طريقت مي آورم. بعد هم مرور مختصري داشته باشيم بر يكي از عميق ترين مباحث ديني و عرفاني ، يعني "رابطه انسان، خدا و مردم" از زبان اين "پيرحقيقت":
-مشايخ من در حديث وعلم و شريعت بسيارند، اما پير من در تصوف و حقيقت شيخ ابوالحسن خرقاني است واگر او را نديدمي كجا حقيقت دانستمي!"(از رسائل خواجه عبدالله انصاري)
-نقل است كه شيخ ابوسعيد ابوالخير گفته است:
"من خشت خام بودم چون به خرقان رسيدم گوهر بازگشتم!(تذكره الاولياء شيخ عطار).
-شيخ ابوالحسن خرقاني بر سردر خانقاه خود نوشته بود:
"هركه در اين سرا درآيد، نانش دهيد و از ايمانش (نامش) مپرسيد. چه آن كس كه بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"!(نورالعلوم).
-و گفت:"جوانمردي دريايي است به سه چشمه: يكي سخاوت، دوم شفقت، سوم بي نيازي از خلق ونيازمندي به حق" (نورالعلوم).
-گفت:"همه يك بيماري داريم، چون بيماري يكي بود دارو يكي باشد. جمله بيماري غفلت داريم، بياييت تا بيدار شويم" (نورالعلوم).
-شيخ گفت: "اگر آتشي ازتنور تو در جامه تو افتد زود كوشي تا بكشي، روا داري كه آتش كبر و حسد وريا در دل تو قرار گيرد كه اين آتشي استكه دين ترا بسوزاند" (نورالعلوم)
-گفتم :الهي ، اگر در همه جهان كس به خلق تو از من مهربان تر بود، در اين وقت از خودننگ دارم"(نورالعلوم).
-" دردجوانمردان اندوهي است كه به هيچ وجه در دو جهان نگنجد و آن اندوه آنست كه خواهند كه او را سزاي وي ياد كنند نتوانند"(نورالعلوم).
-شيخ گفت: "مولي به دل من ندا كرد و گفت: هركجا نياز است مراد منم و هركجا دعويست مراد خلقانند"(نورالعلوم).
-و گفت:"مرا مريد نبود، زيرا كه من دعوي نكردم، من مي گويم: الله و بس! "(نورالعلوم).
- قدم اول آنست كه گويد:"خدا و چيزي ديگر نه، و قدم دوم انس است و قدم سيم سوختن است" (تذكره الاوليا).
-"عالم بامداد برخيزد طلب زيادتي علمي كند، زاهد زيادتي زهد طلبد و ابوالحسن در بند آن بود كه سروري به دل برادري رساند"(تذكره الاوليا).
-نقل است كه وقتي در خانقاه وي از كرامت سخني ميرفت وهر يك از آن جماعت چيزي مي گفتند شيخ فرمود:"كرامت جز خدمت خلق نباشد"(تذكره الاوليا).
-"دين را از شيطان چندان فتنه نيست كه از دو طايفه، اول علمايي كه بر دنيا حريص باشند، و ديگر زهادي كه از علم بي بهره گردند"(تذكره الاوليا).
-ازو پرسيد كه در دنيا چه كردي؟ گفت:"با خلق خدا چنان صلح كردم كه هرگز جنگ اتفاق نيفتد و با نفس از بدايت عمر جنگي كردم كه تا كنون صلح نكردم، و هر چه مرا رسيد اين دو چيز رسيد"(نامه دانشوران).
-"كاشكي بدل همه خلق من بمردمي، تاخلق را مرگ نبايستي ديد!"
كاشكي حساب همه خلق با من بكردي، تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد!
كاشكي عقوبت همه خلق مرا كردي، تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد!"(تذكره الاوليا).
-"اگر از تركستان تا به شام كسي را خار در انگشت شود، آن ، از آن من است.
اگرازترك تا شام كسي را قدم در سنگ آيد، زيان آن مراست.
و اگر اندوهي در دلي است، آن دل، از آن من است!"(تذكره الاوليا).
فرصت نشد كه از بايزيد و بسطام بگويم، اما "قلعه نو" خرقان خود "عالمي" بود به بزرگي آرزوهاي انساني، هنوز بوي عشق، بوي خدا و بوي محبت به مردم را مي شد به دور از هر گونه ريا و ظاهرفريبي در آنجا فهميد. راستي كه "بزرگي" از گوشه و كنار سرزمين و آيين ما مي تراود، آيا مي شود كه از اين بزرگي انديشه و كردار براي دردهاي فراوان امروزمان مدد جوئيم؟ حداقل با يك "نگاه انساني" به مسايل جامعه وجهان؟!
"خداوند يار و نگهدارتان"